گـل نـرگـس

اشعار محمدرضا مهدیزاده

ای همه خلق تو را دست به دامان برگرد / غزل



"سوره باران"

مثل باران به تن خشک بیابان برگرد 

باغت آباد ! به آبادیِ ویران برگرد 


سبز بودیم ولی زرد چو گندم شده ایم 

قبلِ خشکیدن مان سوره ی باران برگرد


کوچه های دل خود را همگی ریسه زدیم 

ای سفر کرده به این شهر چراغان برگرد 


پای بر دامن غربت نکش از تنهایی

ای همه خلق تو را دست به دامان برگرد 


وعده های سرِ خرمن به دلم دادم دوست 

فصل خرمن که گذشته‌ است بهاران برگرد 


عید همگی مبارک :) 

#نیمه_شعبان


بنگر که چشم های مرا غم گرفته است


جمکران دعا


بسم اللّٰه الرحمن الرحیم 


ای آنکه دل ز هجر تو ماتم گرفته است 

بنگر که چشم های مرا غم گرفته است 


دق می کنم بدون تو ، آیینه واقف است 

از سینه ای که آه دمادم گرفته است


دلتنگی سه شنبه شب و بغض جمکران

امشب دلم به وسعت عالم گرفته است


هرچند دست یاری از او من کشیده ام

مولا ولی دست مرا هم گرفته است


چندیست بی تو گریه امانم نمی دهد 

حتی ربیع بوی محرَّم گرفته است 


آقا ! بیا که ببینم به چشم خود 

آخر دعای این همه آدم گرفته است ...!


پ ن : 

اللّٰهم عجِّل لولیک الفرج 

التماس دعا :)

آنچه در قلبم همیشه داشتم امّید بود

 

 

بسم اللّٰه الرحمن الرحیم

 

گر چه در چشمان تو عمری فقط تردید بود 

آنچه در قلبم همیشه داشتم امّید بود 

 

توی دنیا لحظه ای را با تو بودم ، بعد آن 

تا قیامت بر سر آن لحظه ها تشدید بود 

 

با تو شیطان هم خیال سجده دارد در سرش 

ما همه سیّاره و چشمان تو خورشید بود

 

بس که شیرین است و خوش موسیقی گفتار تو 

هر زمان نام مرا بردی همان دم عید بود

 

زیر بار وسوسه این توبه را خواهم شکست 

بی گمان لب هایت آن میوه که حوّا چید بود 

 

با سخن چینان بگویید او نمی افتد ز چشم 

او تمام آنچه که چشمان من می دید بود

 

توی خوابم دیده ام لب های تو پژمرده است 

بی گمان تعبیر خوابم «نیل می خشکید» بود 

 

زندگی دور از تو عمری بازی ام داده است ؛ باز 

آنچه در قلبم همیشه داشتم امیّد بود 

 

"محمدرضا مهدیزاده"

 

پ ن : بیش از دو سال پیش این غزل رو سرودم ، بیت مطلع و مقطع و چهارم رو فی الحال و هنگام ویرایش به غزل اضافه کردم . هر چند هنوز نیاز به ویرایش داره . 

تردید / غزل

 

 

بسم اللّٰه الرحمن الرحیم :) 

 

"تردید"

 

گفتی که میمانی ، کمی تردید دارم 

یک آرزوی مبهمی تردید دارم 

 

تقدیر را هم زیر و رو کردیم با هم 

یک سرنوشت «درهمی» تردید دارم 

 

آیینه ای بودم مرا درهم شکستی 

آری ! تو سنگی محکمی تردید دارم 

 

من مستقیم و تو ولی چالوس ماندی 

لبریز از پیچ و خمی تردید دارم 

 

گیریم اسماعیل من ، در شعر هایم 

شفاف همچون زمزمی ؟! تردید دارم 

 

با چتر قلبم لحظه ای باران نبودی 

یک قطره ی کوچک «نَمی» تردید دارم

 

از آرزو ها گفتن و معشوق بازی

با دلبرانی "دم دمی" تردید دارم

 

گفتم فراموشت کنم امّا نمیشد ! 

شیرین ترین تردیدمی تردید دارم 

 

امروز هم تا عصر من در فکر بودم 

زخمی به دل یا مرهمی ؟! تردید دارم ...

 

غزلی از زمستان 95 :)

 

* اشتباهی در حق خودم مرتکب شدم که چوبش رو امروز خوردم :(

چون من مباد هیچکسی شرمسار خویش ! / صائب 

* در من کسی پیوسته می گرید / این من که از گهواره با من بود / استاد ابتهاج (سایه)

* بالاخره امروز به عهدی قدیمی وفا کردم و قسمت آخر آموزش قواعد شعری رو هم منتشر کردم ، انگار یه باری از روی دوشم برداشته شد .

 

#پازل_بند  #دمتم_گرم 

آدم برفی


 
آدم برفی

 تو رفتی من فقط گاهی امیدم قصۀ فرداست

هنوزم تو همون تُنگَم که گفتی قدرِ یک دریاست


به تو گفتم که من تنها دلم پیش خودت گیره

ببین این قول مردانه هنوزم بی تو پابرجاست


چرا ساعت همش خوابه ؟ شبم تاریک و بی مرزه !
چه کردی با من و این شهر که اینجا هرشبش یلداست


تو رفتی بی تو گرمایی به قلب من نمی تابه

که قلب آدمِ برفی همیشه قسمتش سرماست



شاعر :محمدرضا مهدیزاده

پایانی_چالش رنگ ها

بسم الله الرحمن الرحیم 

بی مقدمه بریم سراغ اولین نقاشی رنگی *_*


نقاشی


سلام عید تون مبارک باشه :))


پ‌ن : ترسیدم فک کنید نقاشی یاد ندارم (که البته یاد ندارم هم) والا می خواستم فقط صفحه رو رنگی رنگی کنم :| :)))

انشاءالله دفعه بعد فقط صفحه رو رنگ می کنم :))


نقاشی دوم : 

نقاشی


ایشون چقدر دلبرانه است *_*

دلم خونه ای اینطوری خوش رنگ و با انرژی می خواد ، بالای کوه با یک پنجره رو به جنگل  :)


نقاشی سوم : 


نقاشی پارک


این هم یک نقاشی سفارشیِ دایی و خواهر زاده ای *_* 

قرار بود یک نقاشی بکشم که با هم رفته باشیم بیرون و منم این نقاشی رو کشیدم . بعد که تموم شد پرسید چرا تاب و سرسره نداره ؟! بعدش قرار شد به یک الاکلنگ کفایت کنیم ، ولی بعد فرمودند سرسره و بعد تاب و چرخ و فلک واسه همین یه خرده شلوغ شد !:))

البته ! دو تا نقاشی پیش تر هم به ایشون هدیه شده بود و ایشون هم به خوبی از این یادگاری ها مراقبت می فرمایند :))


زندگی ایستاده است ... / شعری سروده ام


«زندگی ایستاده است»

آسمان به روشنی می رود
و پاکبان ها خیابان را پهن می کنند
کلاغ ها می خوانند 
ساختمان ها می ایستند 
و من خزیدن تاک را 
بر شانه های افتاده ی سرو نقاشی می کنم  

و همچنان به نظاره می نشینم 
زندگی را که ایستاده است 
حوالی کوچه ای بنبست 
در نزدیکی پنجره ای سنگی 

و در خانه ؛ 
غباری چهره ی پنجره را پوشانده است
و گردی نشسته پای میز
در کنار آینه ای
و شمعدان ها دو ساقدوش

ملول از جهانی کِدر
قدم هایم را می سپارم به خیابان 
بی وزن ، بی خواب ، بی رنگ ، بی رنگ ...! 

.
.
.
#محمدرضا_مهدیزاده

پ ن : تابستان ۹۳ ، کتابخانه ی قزوینی
یادش بخیر واسه کنکور میخوندم مثلاً :))

* این شعر در تاریخ اردیبهشت ۹۸ بازنویسی و آذر ۹۸ باز نشر شد :)

تکرار یک یلدا / غزل



"تکرار یک یلدا"

مثل قرص ماه کز دریا خجالت می کشد 

تشنه ی وصلم دلم امّا خجالت می کشد 


مثل کولی های شبگردم پی ات میگردم و 

از پریشان حالی ام دنیا خجالت می کشد 


شام یلدایی شده شب های تلخ انتظار 

دارد از تکرارش این "یلدا" خجالت می کشد 


آنقَدر با خویش می گویم که فردا می رسی

دیگر از من واژه ی "فردا" خجالت می کشد 


یا شموس الطالعة ! وقتی نباشی آفتاب 

هر طلوع صبح جمعه را خجالت می کشد


بس که دلگیریم ؛ هم ما از غروب جمعه ات ،

هم غروب جمعه ات از ما خجالت می کشد 


بی تو حتّٰی این تلاقی ها ، تقاطع های شهر 

در دل خود از رسیدن ها خجالت می کشد 


ویرایشی از غزل قدیمیِ «انتظار یلدا» که پیش تر در وب قرار گرفته بود .


پ ن :

#جایگاه_انتظار 


۲ - از حضرت ابوالحسن الرضا علیه السلام آمده که فرمود: « چقدر خوب است صبر و انتظار فَرَج آیا نشنیده ای فرموده خدای عز و جل را که: « وَ ارتَقِبُوا إنّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ » [۲] ؛ و چشم به راه باشید که من با شما چشم به راهم. 

« فَانتظرُوا إنّی مَعَکُمْ مِنَ المُنْتَظِرِینَ » [۳] ؛ پس انتظار بکشید که من با شما از منتظرانم. بنابراین بر شما باد صبر به درستی که گشایش پس از ناامیدی می‌آید، البته آنان که پیش از شما بودند صبورتر از شما بودند [۴]

----------

[۲]: ۱۹۴. سوره هود، آیه ۹۳. 

[۳]: ۱۹۵. سوره انعام، آیه ۷۱. 

[۴]: ۱۹۶. کمال الدین، ۲ / ۶۴۵ باب ۵۵ ح ۵.

[مکیال المکارم فی فواید الدعاء للقایم ( عجل الله فرجه الشریف ) - جلد ۲، صفحه ۱۸۴] 

کجا باید برم ، که یک شب فکر تو ، من و راحت بزاره ؟

 


#چه_کردم_با_خودم_که_مرگ_و_زندگی_برام_فرقی_نداره

 

شهر دنبال من و من پی تو میگردم

خسته ام دیگر از این قصه ی سرگردانی

#محمدرضا_مهدیزاده

تک بیتی از غزلی قدیمی-م ، که در جیم هم کاملش هس . البته اصلاح نشده :)

یکی از مسائلی که باعث میشه گاهی از خودم ناراحت بشم ، احساساتی بودنم هس 

برای مثال حتی وقتی فیلم نگاه میکنم این اتفاق میفته :/ البته سعی میکنم که هیچکس متوجه نشه :دی

آخرین فیلمی که احساساتی-م کرد ؛ "ظاهر و زارا" بود :) 

فیلم هندی "دلداده" هم پشنهاد میشه :)

 

هم حصار / غزل

 

"هم حصار/ویرایشی از غزل کوپه های قطار"

 

چشم هایم باز شد دیدم کنارم نیستی

خوب میدانم که دیگر بی قرارم نیستی

 

کوپه ها را یک به یک میگردم و فهمیده ام

در مسافر های امروز قطارم نیستی 

 

ای رفیق نیمه راه ! ای چشم هایت قرص ماه

دارم از اندوه تو جان میسپارم ! نیستی

 

ای تمام کهکشان دورت بگردد ، ماه من !

در مدارت هستم اما در مدارم نیستی

 

یک زمستان آشیان میساختی بر شاخه ام 

کوچ کردی از برم ، بر شاخسارم نیستی

 

من هنوزم در حصار سرد پرچینم ؛ چقدر 

درد دارد اینکه دیگر «هم حصارم» نیستی 

 

من شبانه آمدم شاید که پیدایت کنم

تو چراغ جاده های انتظارم نیستی

 

گرچه باران کوچه را با عطر خود سرمست کرد 

درد دارد هر قدم وقتی کنارم نیستی 

 

شاعر : محمدرضا مهدیزاده

 

 

 

پ ن : چه مبارک است این غم ، که تو در دلم نهادی 

به غمت که هرگز این غم ، ندهم به هیچ شادی 

تک بیت از #هوشنگ ابتهاج(سایه)

نیامدی و پیر تر شدم ...



این جمعه هم نیامدی و پیر تر شدم 

قدری که از من آینه پرسید : کیستی ؟!


اللهم عجل لولیک الفرج :)


بخند :)

 

 

این عکس نوشته و تک بیت رو تقدیم میکنم به همه ی اونایی که توی سختی ها هم میخندن :))

التماس دعا :)

 

اینستاگرام : Mohammadreza_mahdizade

 

 

عکس نوشته :)

خوش به حال شانه های پنجره

امشبی را خیس باران میشود

 

مثل لبخند تو که قاب شده بر دیوار
خیره ماندم به تو و جراَتِ آواز نبود

 

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

با تو تعبیر بدِ خواب پریشان ساده بود


(:

 

ترافیک خیال /عکس نوشت



بعد تو من ماندم و این طرح های زوج و فرد
از ترافیک خیالت لحظه ای هم کم نشد

#شاعر_محمدرضامهدیزاده
#از_غزل_ترافیک_خیال

طراحی : jeem.ir

 

 

 

پیله و پرواز


پیله و پرواز

حیف که روی من اینجا به تو هم باز نبود
و در این شهر کسی محرم این راز نبود

مثل لبخند تو که قاب شده بر دیوار
خیره ماندم به تو و هیبت آواز نبود

صید گشته دل ماهی به مه و صد افسوس
که دل ماه به ماهی تپش ساز نبود

کوک میکردی و با ساز تو میرقصیدم
گرچه این تنبکِ تو تنبکِ شیراز نبود

ترس از فاصله ها پیله زده بر تنِ من
بختکی زد به تنم قدرت پرواز نبود

مثل این دفتر شعرم که نشد هدیه دهم
عشق هم بود ولی جرات ابراز نبود

ناگهان عزم سفر کردی و رفتی ز قفس
زود شد دیر و دگر فرصت آغاز نبود


 شاعر : محمدرضا مهدیزاده


تاوان/غزل

کوچه شهید محمدرضا مهدیزاده


«تاوان»


گفته بودی با همه نیش زبان داری عزیز !

شاید اما دست کم با ما دوچندان داشتی


هر که با تو مینشست از جمع دنیا میبرید

چند «عاشق» تویِ گلزار شهیدان داشتی


شاعر : محمدرضا مهدیزاده


قسمتی از غزل تاوانم :)


طرفدار

 

 

«طرفدار»

از غمش شاعر شدم اما طرفدارم نشد

من گرفتارش شدم اما گرفتارم نشد

 

یک نفر با طعنه تویِ دفتر شعرش نوشت :

آنکه من میخواهمش بانوی اشعارم نشد

 

شاعر : محمدرضا مهدیزاده

قسمتی از شعر طرفدار سروده ی خودم :)

ترافیک خیال / شعر




«ترافیک خیال»

چای حتی بعد تو در قوری مان دم نشد
زندگی هم خنده ی این چهره ی درهم نشد

میکشیدم در نبودت من نفس گاهی ولی
در هوای بی هوایت باز دم ها دم نشد

همچو شمعی بهرِ حاجت در زیارتگاه تو
ذره ذره سوختم من ابروانت خم نشد

مشکل از ما بود و بس تقدیر را بازیچه کرد
دختر حوا اگر سهم بنی آدم نشد

بعدِ تو من ماندم و این طرح های زوج و فرد
از ترافیک خیالت لحظه ای هم کم نشد

مثل بختک سایه ام افتاده در تقویم شهر
خواستم سایه ی سر باشم ولی این هم نشد

هر چراغ قرمزی را من گذر کردم ولی
با شلوغی های شهر و نیمه ی مبهم نشد

بعدِ عمری نیمه ی گم کرده ام را یافتم
خواستم دیگر بگیرم دست تو محکم نشد

دیر شد شاید ولی باز آمدم من بی وفا
من قرارم مثل بعضی ها فراموشم نشد

شاعر :محمدرضا مهدیزاده

ایستاده در غبار / شعر


باران و پنجره


«باران و پنجره»

تا سکوتم غرق طوفان می‌شود
واژه‌هایم کوک و رقصان می‌شود

کوچه‌های خیس و مهتابیِ شب
با ستاره‌ها چراغان می‌شود

اشک‌های بی‌غرورِ آسمان 
بی‌رمق پهن خیابان می‌شود

می‌روم گاهی کنار شیشه‌ها
خاطراتت شرِّ شیطان می‌شود

در میان حوض تاریک حیاط
روی ماه‌ت غلت غلتان می‌شود

خوش به حال شانه‌های پنجره 
امشبی را خیس باران می‌شود

 شاعر : محمدرضا مهدیزاده 

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

 

«سادگی»

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

با تو تعبیر بد از خواب پریشان ساده بود

 

قدرِ دنیا خاطره های دوتایی مانده است

پیش از این ها رد شدن از این خیابان ساده بود ...!

 

شاعر : محمدرضا مهدیزاده

 

# به زودی شعرِ کامل در وبلاگ قرار خواهد گرفت :)

سکوت پاییزی


«سکوت پاییزی»


غمار عشق‌مان که پهن میز است

هنوز شال گردنت به آویز است


تمام دست من فقط دل افتاده

تو گفته‌ای که حکم «خاج و گشنیر» است


دائم نشسته ام کنار شومینه 

اتاق سرد من شبیه دهلیز است


شبی به پنجره تبِ تو باران زد

و امشبی فقط سکوت لبریز است


من از سکوتِ تلخ شیشه فهمیدم 

هوای رفتنت هوای پاییز است


صدای چکه چکه‌های ناودانی

نشانه‌ی غرورهای سرریز است


شاعر : محمدرضا مهدیزاده

"اشهَدُ انَّ امیرالمومنینَ علیًا ولیُ اللّٰه"

لـو کـنـتُ زیـنبــیّـیـن ...!

عمه جان !
بس که از این فاصله ها دلگیرم
بیش از این دور بمانم ز حرم میمیرم ...!

وبلاگ اشعار "محمدرضا مهدیزاده"
#تمامی اشعار این وبلاگ در سایت جیم (ضمیمه ی روزنامه ی خراسان) انتشار یافته است.

کانال تلگرام :
gheisar_aminPoor@

اینستاگرام :
mohammadreza_mahdizade@

Designed By Erfan Powered by Bayan